تبليغاتX
گل سرخ عاشق
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
::عاشق خسته::
ای خدای من

آهنگ تو کردم و امیدم را از روی اعتماد به سوی تو آوردم
و دانستم مسئلت های بسیار من در برابر توانگری تو کم است
و خواهش های عظیم من در برابر وسعت رحمت تو کوچک است
و کرم تو از مسئلت احدی تنگ نمی گردد
و دست تو در بخشش ها از هر دستی بالاتر است

باز می گردم به سوی تو در چنین حالتی ...
 
 
 
سلام الان که دارم اینا رو می نویسم ساعت ۴ و ۴۴ دقیقه ی صبحه و من از دلتنگی خوابم نمیبره نمی دونم چرا یه امروز رو هم که اومدم خونه برای استراحت با وجود اینکه پری شب هم نگهبان بودم و کم خواب شدم اما یه لحظه هم نخوابیدم شاید به خاطر حرفای تاثیر گذار همسرم باشه.
اول باید بابت اینکه خیلی وقته نتونستم پستی بدم ازت معذرت خواهی کنم و بعد ازت تشکر کنم بایت همه ی زحمت هایی که به پام کشیدی
دوست داشتم تو این پستم چند سطری هم خودم بنویسم تا یه کم جذاب تر و قشنگ تر بشه، البته ما که شاگرد شماییم اما سعیمو می کنم.
 
 
آتشم به جانا خموشم چو نای ماندن از نوا
 مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا
ای گل آشنا بی قرارم بیا
وای از این غم جدایی
وای از این غم جدایی
  
به این داستان گوش کن به نظر من خیلی جالبه
 
گويند صاحبدلى، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران همه او را شناختند؛ پس، از او خواستند كه پس از نماز، بر منبر رود و پند گويد. او پذيرفت. نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست. بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.
آن گاه خطاب به جماعت گفت: مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زيست ونخواهد مرد، برخيزد! كسى برنخاست. گفت: حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است، برخيزد! باز كسى برنخاست. گفت: شگفتا از شما كه به ماندن اطمينان نداريد؛ اما براى رفتن نيز آماده نيستيد

می‌توان از آب و نان، وز جان خود حتی گذشت

ممكن اما نیست مجنون بود و از لیلا گذشت

عاشقان را خرقه‌ای پوشیدنی جز چشم نیست

یا ز خیر عشق، یا می‌باید از دنیا گذشت

در غمت ـ ای دوست ـ كافر هم نبیند روز حشر

آنچه در یك چشم بنهادن به هم بر ما گذشت

سخت می‌گیرد به حال خلق از بس زندگی

برنمی‌گردد به دنیا هركه از دنیا گذشت

كشتی دریای غم‌ها نیست جز آشفتگی

موج باید بود تا بتوان از این دریا گذشت

می بینی مجنونت چی داره می کشه؟؟؟ ای خدا شکرت که منو به اینجا رسوندی و دستمو گرفتی تا پیش بنده پاکت شرمنده و سر افکنده نباشم کمک کن که امیدم فقط تو هستی...

  

گفتگوی خدا و لیلی و مجنون

 يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نيشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو... من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني
در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

 

 اینم می گم برای ختم مطلب

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن

دوستت دارم خدانگهدارت 

+ نوشته شده توسط